باران عاطفه
|
|
|
آخر انتظار شبي اما روشن منم و سجاده اي خيس گونه هاي پر زه اشك منم و ياد خدا تا سحر بيدارم خوشحالم از اجابت اين دعا منم و آهنگ هاي بي صدا منم و قافيه ي " انتظار " در رديف " بيا " منم و سكوت جاده هاي بي انتها منم و آشفته از كمي عمر خوشحال از نزديك شدن به خدا بيداري ثانيه ها آخر نزديكيست و رسيدن پيادها به سوارها من در اين غربت و تنهايي در اين سكوت سرد آشفته از پيچش نگاهم در آبرنگ سياهي خسته از نوشتن واژه ي بي وفايي به دنبال چلچراغي روشن دنبال نوري خاموش صدايي روشن ياد لحظه هاي آشنايي من چه ميخواهم از اين دنياي بيگانه حس غرور مي كنم هنوزم بيابان دلم عاشق بارانه دوستت دارم ، جمله ي قشنگيست ، نه در تنهايي و سكوت عاشقانه مي پرستمت ، ناب ترين جمله ي ذهنم بود
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
شهر من شهر من قدم زنان سوي شهري بي نام ، سوي دياري از جنس غربت ، از جنس باران ، سوي شهري كه فقط نام شهر روي آن باشد و من با شم و بازخودم و تنهايي ، شهري كه در خيالم ساخته ام شهر عاطفه هاست ، پر از خيابان هاي تنهايي ، آري از بي وفايي و بدون ساختمان هاي جدايي ، شهر من هميشه خلوت است و پر از سكوت و عاشقانه هاي رو به فردايي ، درست است كه احساسي كه دارم فقط تو خواب و خيال است ، ولي همين خيال هم بهتر از تصور كشوري پر از شهرهاي جدايي و ديارهاي بي وفايي است، ديگر حتي محله ها و كوچه هاي عاشقي هم روي نقشه ي شهرهايش برق نمي زند ، همه ي پلاكهايش سرخ بي وفايي شده اند ، شهري كه من ساخته ام پلاكهايش سبز بي قراريست ، در خيابان تنهاييش سر چهارراه رفاقت هرگز چراغ سرخ جدايي روشن نمي شود ، هميشه سبز رسيدن است و با وفاييست . شهر من شهر عاطفه هاست ، شهري پر از خيال هاي ناب ، پرواز خاطره هاست شهر من تو در خواب من باش و من در كابوس رويايت . آخر عمر سر بر خاكت گذارم ، نقاشي پاياني ام را سبز زنم بر هوايت . خداحافظ شهر من خداحافظ خواب من خداحافظ .
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
چشمایش چشمايش ديگر سرم به بالاي آسمونا پيچ نمي خورد ديگر حتي خستگي هم ازم خسته شده است گويي چون ابري يخ زده در اسفند مانده ام من لحظه ي تحويل را به زمستان سپرده ام من حتي فصل هاي شاد را از ياد برده ام ولي هرگز حسرتم را نخورده ام موج كدامين ابر را شسته اي كه اينچنين افسرده ام خنده دارد خيال من هنوز نرگسي زه درياي نگاهت نچيده ام كه اين چنين مستم روياييست لحظه اي كه عطر نگاهت چشمانم را شرجي كند ديگر خودي نخواهم يافت جز خودم كه ديوانگي ام را زنجير كند تنها صداي توست كه مي تواند ذهنم را از جدايي دلگير كند واژه اي سردتر از جدايي نيافتم فصلي را نمي شناسد هر لحظه مي تواند باران عاطفه را از رسيدن پير كند
واسه هر لحظه دوري از هم هزاران بار چشم را به اشك خم كنيم بگذار تا آخرين نفس ، جان هم را فداي هم كنيم واسه وصال دل عاشقمان ، لبخند را جايگزين غم كنيم بگذار تا آخر عشقمان هر چه اشك ريختيم جمع كنيم واسه نزدیکی نگاهمان هزاران شاخه نظریِ شمع کنیم
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
تولد ققنوس پاييز تولد ققنوس پاييز
بگير خوشه هاي نگاهم را بگير آويشن كن صداي تنهايي سكوتم را تقديم كن بر سراچه ي خيالت بگير اشك آخر تابستانم را تا هديه كنم ابراي پاييزيم را من انتظارم را سراسركرده ام من دقيقه ها را نديده ثانيه كرده ام من بهار را نديده به تك فصل باراني ام برگشته ام پاييز را نديده زرد گشته ام من خيس ترين ابر بهار را در خشك ترين فصل سالم آبي كرده ام غم و غصه را يكجا به شادي نگاهت فروختم من رنگ جدايي را در نگاه باد به آبرنگ شب دوختم ديگر از خيال نگاهت خواب چشمام رويايي شده بود چون ابري خسته از انتظار ، بهارم را به زمستان هديه كردم در عاطفه ترين خاطرات خيالم اندر خم قافيه هاي طريفه ام واژه هاي غربتي را به فاصله ي سكوت لبهام باختم ديگر خودي در مني نبود چون تولد ققنوسي در شب نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
اول و آخرم
اين روزا اين روزا توي دلم غوغاييه نمي دونم از شلوغيه يا تنهاييه اين روزا خيال دلم كابوساي روياييه بعدش خوابيدنو نخوابيده بيداريه اين روزا ديگر دلم مال خودم نيست با نگاهي ، از من و خودم رهاييه اين روزا آبرنگ دلم رنگ سياهيه تو باغچه ي دلم تنها نگاه تو ارغوانيه اين روزا دلم همش پيش خداست خدا ميدونه كه آسمون دلم چه هواييه بي قراريه منتظر نگاه چشماييه آره تابستونام هم چشمام بارونيه اين روزا ديگه منو نميشه پيدا كرد گم شده ي چشماي مست ياريه اين روزا قهر دلم فقط غم نگفتن كلي حرفه ته دلم بگم نگم خيالشم گناهيه اين روزا راز دلم همون جمله ي دوحرفيه كه زيبايي شعر و مصرع پايانيه دوست دارم
اول و آخرم
اولم تو بودي و آخرشم تو خواهي بود نميخوام طعم چشم ديگري را بنوشم آبرنگ نگاه چشمانت شرب هم باشد تشنه ي يك نگاهم جز سراب نگاهت درياي چشم ديگري نمي نوشم جز نگاه عاشقانه هايت عطر خيال ديگري نمي بويم عاشقانه ترين عاشقانه هايم فداي تو انتظار بارانت سخت هم باشد فقط به خيال آمدنت خيسه خيسم
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
مسابقه ی زندگی مسابقه ي زندگي هيچكس نيمه شب به سراغ بسترم نيامد تا ببيند جاي خوابم خاليست و خودم روي سجاده اي خيسه خيسم هيچكس تو عمق سوسوي شب سپيدي را پروا نكرد واسه پنداشتن احساس خود نگاهي را معنا نكرد شايد ساده تر از خيالي بودم كه افسانه ي باران را در نگارش ذهنم رويا مي كرد شايد شرجي تر از نگاهي بودم كه قطره اي از احساسم را عاطفه اي از دريا مي كرد آري من خيال را تنها سقف واسه آسمان تنهاييم ميدانستم دوچشمانت را پنجره اي واسه خانه ي تنهاييم مي ساختم فرش آرزوهايم از گلبرگهاي ياسند پهن است زير ابر چشماي تو بي نگاه تو پژمرده ترين صداي تارهاي شكسته ي سازند به انتظار نگاه مرطوبت هنوز گلبرگ آرزوهايم سبزند هنوز ميان مسابقه ي وصال و جدايي جدايي ها هميشه مي بازند
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
لكنت نگاهم لكنت نگاهم ميان نگاه تو و بازتاب نگاهم ميان اين همه واژه كه آهنگي گرم مي نوازند پي جمله اي سردم كلمات ذهنم آهنگ زيبايي ساختند ولي نمي ارزه به يك حرفم دوستت دارم هزاران بار مي توانم آن را در آسمان نگاهت بشويم ولي چون از براي زبانم نميتوانم حتي يكبار بگويم پس هزاران بار زه لكنت نگاهم ، مي نگاهم دوستت دارم
ريشه عشقم هنوز بيدار است زير طاق آسمان مرا در حسرت باران جا گذاشتند پژمردم ، مرا پژمرده يافتن در خزانزار دلم پا گذاشتن كمر به دست افتادم به ساق پايم دست از آسمان بريدم هزاران باران هم ببارد تيره گشته صفحه ي اميدم دير است پر پروازم شكستست عاشقانه هايم بر باد سبزينه ي عشقم سرخ است نه شوق پروازيست رو به آسمان نه عشق ديگريست در دل نهان راه زندگي ام رو به پايان ولي شوق رفتن در دلم ريشه نينداخته اندكي صبر ميكنم هنوز تپش قلبم ناميزان است زير ساق دلم ريشه عشقم هنوز بيدار است قطره شبنم تري مي خواهد تا عاشقانه هايش را بسازد دلِ باخته ي خود را دوباره ببازد عهد ديرين خود را ياد آورده كه بجز جدايي به چيزي نبازد باز خيال خواهم كرد باز خواهم گريست باز به سوي رويا باز تنهايي و انتظار فردا تا آخر جاده عشق خواهم رفت گر پژمردم ديگر ترس از جدايي ندارم زير ساق دلم ريشه عشقم هنوز بيدار است . نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
سپيدي سوسوي شب سپيدي سوسوي شب راهيست زه چشم من و نگاه تو همه فاصله ها گسستند هرچه آيم دوريش افزونتر از نزديكست در نهايت انتهايش آغازيست نميدانم كه خوابم يا كه خوابيده بيدارم آسمان شبم پر از ستارست حس تازه اي در دلم فرياد مي زند روز من گذشته از شب شب و روزم بهانست عصاره ي سپيدي بر گلرنگ سياهي اثر كرده عشق من چون خورشيد در آسمان دلم يگانست شبم پر زه گل ياس آرايه ي سپيدترين ترانست خاطره اي نقره اي در سياهي شبانست نميدانم چه وصفي از برايش تا بگويم واسه سپيدي شمع آرزوهايم حتي سياهي هم پروانست تو زيرزمين خيالم هنوز وسعت همكف شدن ندارم عاشق لحظه هايم در بينهايت فاصله ها در انتهاي جاده ها در بيتابي خاطره ها چون بارون در نهايت عاطفه ها |