باران عاطفه
|
|
آبرنگ سیاهی آبرنگ سیاهی
مژگان سیه رفته بر باد ردپایی از امید نگذاشته بود اشک حسرت نگاهم را موج می داد سوی شهری از جنس وفا امیدی بر دلم انداخته بود شبی آشفته شهری آغشته ازموسیقی باران نغمه ای از شعر جدایی می خواند شهر را چیزی بیشتر از شب تاریک کرده بود غرق دیوار سیاه زوزه ی جدایی در فراغ باد حتی انباشته ای امید را اندکی غم ، خاموش کرده بود عشق معنایی دگر داشت دلی شکسته مرحمی جز گریه نداشت سالها دلداری جوابی جز کینه نداشت تازه گی رفته بود مرد عاشق حال و هوای دیگه داشت سرد سست گشته از حال او زندگی ، عمری از او بر جای نداشت خداحافظی غرل پایانی شد آبرنگ سیاهی ، شبم را سحر نکرد شکسته دل از نوایی زندگی صدایی نداشت
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
بوی انتظار لحظه هاي وصال
لحظه لحظه خواهم آيم سوي تو سوي لحظه هاي وصال سوي انتظار لحظه لحظه مي كنم خيال به شوق رسيدن به آرزوهاي محال فاصله تا زه خورشيدت زياد است ولي دلم سوي تو با دلي گرفته و آكنده از يك آرزو با چشاي خيسه خيسم واسه نماز حاجتم گرفته ام وضو سر به بالين نهاده ام در پس قنوتم زير لب مي كنم ، نم نمك دعا واسه رسيدنت صدايت مي زنم يا امام رضا در اين شب تاريك و بي صدا همه مرا گذاشتند تنهاي تنها كسي نيست جز خودم و خدا گريه هايم بي صدا بوي آرزو بوي دعا كجايي كه در اين تنهاييم جز خيالت ندارم همدمي تو تنها مونسي هستي كه هميشه با مني گرچه هر چه بیشینه باشم لایق دیدار تو نمی باشم گرچه امیدی جز تو بر آسمانم ندارم بارانم سرد شود ، باز بر تو می بالم چه رو ازم دوركني يا نگاهت را بر چشانم خو كني چه دستم بگيري يا لحظه اي آرزويم را بو كني .
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
قاب خالی از سپیدی قاب خالی از سپیدی
تا زمان هست و خورشید می تابد جمعه ها سر می رسند و نمی آید جاده ای خلوت از خیس رسیدن آسمان ابری گشته چرا باران نمی بارد ؟ شب از طلوع باران یخ زده است روزها باز گذشت جمعه ای دیگر سرزده است پیرمردی عصا بدست می پرسد آیینه کجاست آیینه بی جمال تو گمشده است قاب عکسی خالی از سپیدی رنگ آرزوهایم را سیاه زده است یک نگاه به قاب خالی نگاهی دگر به ساعت عمر زمان اندک است و هنوز راز این انتظار زیر پرده است ایستاده ام گریه بدست زیر آسمانت کی شود طلوع صبح خنده زند به دیدارت سکوتی آشفته از بی قراری دلی آکنده از یک انتظار زیر لب آرزویش را زمزمه می کند آری می آید ؛ آری می آید
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
طلوع سبز
همه فرداها رو می بازم به عمرم
ولی خبری از آن خبر نیست
نیست خبری جز طلوع سبز
طلوعی که هنوز شبش از آسمان سیر نیست
لحظه لحظه ی عمرم سوی فرجام است
سینه ام مالامال درد
ولی هنوز دلم از عاشقی پیر نیست
شریک لحظه لحظه ی زندگیم است ، انتظار
ولی یاس عمرم بی آب است و خبری از ابر سیاه نیست
وقت تمام است و بیشینه مانده ایم
ما که ندیدیم طلوعی جز طلوع شب
ولی هیچ وقت واسه طلوع سبزت دیر نیست
من و خیلی از من ها تو جاده ی انتظار منتظر سیب سبز مانده ام
سرود عشق را از ته دل تا طلوع سبز خوانده یم
ایستاده ام گریه بدست زیر آسمانت کی شود طلوع صبح خنده زند به دیدارت
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
انتظار کوچه ای دست نخورده از برف سیاه شب تاریک و سست شده از تیرگی رنگ سیاه سر حوضم و نشسته ام بر سر تنهایی خود یک نگاه به سوی اسمان ، نگاهی دگر بر سر حوض ماهی کوچک یخ زده از سردی آب
لالایی جیرجیرکای توی باغ
غزلی می سراید که آرام بخواب
قطعه شعری تقدیم بر صاحت مقدس آقا امام زمان ( عج)
پیچک انتظار من پیچک انتظار را به کمر عمرم پیچیده ام تا زنده ام سبز انتظارم گر آخر عمرم سبزینه ی عشقم سرخ شود ترسی ندارم آبرنگ انتظارم شوق وصال را بر رنگ غروب سبز خواهد زد شبم زه تاريكي بگذشت آسمون ابرم هنوز سياه است چيزي به تولد خورشيد در آسمانم نمانده است شرمنده ام هنوز دل عاشقم پر زه گناه است زمين آرزوهايم به خيال عطر بارونت چشم به ابراهاي سياه دوخته اند هنوز اشك گونه هايم را نگه داشته ام هر از گاهي مي بارم ولي هنوز رنگ آرزوهايم سياه است از پشت كدام ابر غروب دلمان را خواهي شست ساعتهاي رسيدنت را كي براي ما ثانيه خواهي كرد شايد اون نزديكي كه منتظرش بودم فاصله اش ز ما زياد است بيا و ببين جاده ي تنهاييم هنوز خلوت و بيكران است لايق ديدارت نيستم ، ميدانم با انتظار شيرينت تا آخر عمرم عاشقت ميمانم جمعه ام از طلوع ديگر بگذشت سرم ديگر به بالاي آسمونا پيچ نمي خورد چشم به آسمان ، گله اي در دل نهان گونه هاي پر زه اشك ، فاصله هاي بي كران هنوزم به انتظارت نشسته ام هنوزم خيال خيس شدن دارم به اميد باريدنت هنوز خيال جوانه زدن دارم بازآ و مرا با خود ببر كه هنوز اميد ما شدن دارم
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
آخر انتظار شبي اما روشن منم و سجاده اي خيس گونه هاي پر زه اشك منم و ياد خدا تا سحر بيدارم خوشحالم از اجابت اين دعا منم و آهنگ هاي بي صدا منم و قافيه ي " انتظار " در رديف " بيا " منم و سكوت جاده هاي بي انتها منم و آشفته از كمي عمر خوشحال از نزديك شدن به خدا بيداري ثانيه ها آخر نزديكيست و رسيدن پيادها به سوارها من در اين غربت و تنهايي در اين سكوت سرد آشفته از پيچش نگاهم در آبرنگ سياهي خسته از نوشتن واژه ي بي وفايي به دنبال چلچراغي روشن دنبال نوري خاموش صدايي روشن ياد لحظه هاي آشنايي من چه ميخواهم از اين دنياي بيگانه حس غرور مي كنم هنوزم بيابان دلم عاشق بارانه دوستت دارم ، جمله ي قشنگيست ، نه در تنهايي و سكوت عاشقانه مي پرستمت ، ناب ترين جمله ي ذهنم بود
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
شهر من شهر من قدم زنان سوي شهري بي نام ، سوي دياري از جنس غربت ، از جنس باران ، سوي شهري كه فقط نام شهر روي آن باشد و من با شم و بازخودم و تنهايي ، شهري كه در خيالم ساخته ام شهر عاطفه هاست ، پر از خيابان هاي تنهايي ، آري از بي وفايي و بدون ساختمان هاي جدايي ، شهر من هميشه خلوت است و پر از سكوت و عاشقانه هاي رو به فردايي ، درست است كه احساسي كه دارم فقط تو خواب و خيال است ، ولي همين خيال هم بهتر از تصور كشوري پر از شهرهاي جدايي و ديارهاي بي وفايي است، ديگر حتي محله ها و كوچه هاي عاشقي هم روي نقشه ي شهرهايش برق نمي زند ، همه ي پلاكهايش سرخ بي وفايي شده اند ، شهري كه من ساخته ام پلاكهايش سبز بي قراريست ، در خيابان تنهاييش سر چهارراه رفاقت هرگز چراغ سرخ جدايي روشن نمي شود ، هميشه سبز رسيدن است و با وفاييست . شهر من شهر عاطفه هاست ، شهري پر از خيال هاي ناب ، پرواز خاطره هاست شهر من تو در خواب من باش و من در كابوس رويايت . آخر عمر سر بر خاكت گذارم ، نقاشي پاياني ام را سبز زنم بر هوايت . خداحافظ شهر من خداحافظ خواب من خداحافظ .
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
چشمایش چشمايش ديگر سرم به بالاي آسمونا پيچ نمي خورد ديگر حتي خستگي هم ازم خسته شده است گويي چون ابري يخ زده در اسفند مانده ام من لحظه ي تحويل را به زمستان سپرده ام من حتي فصل هاي شاد را از ياد برده ام ولي هرگز حسرتم را نخورده ام موج كدامين ابر را شسته اي كه اينچنين افسرده ام خنده دارد خيال من هنوز نرگسي زه درياي نگاهت نچيده ام كه اين چنين مستم روياييست لحظه اي كه عطر نگاهت چشمانم را شرجي كند ديگر خودي نخواهم يافت جز خودم كه ديوانگي ام را زنجير كند تنها صداي توست كه مي تواند ذهنم را از جدايي دلگير كند واژه اي سردتر از جدايي نيافتم فصلي را نمي شناسد هر لحظه مي تواند باران عاطفه را از رسيدن پير كند
واسه هر لحظه دوري از هم هزاران بار چشم را به اشك خم كنيم بگذار تا آخرين نفس ، جان هم را فداي هم كنيم واسه وصال دل عاشقمان ، لبخند را جايگزين غم كنيم بگذار تا آخر عشقمان هر چه اشك ريختيم جمع كنيم واسه نزدیکی نگاهمان هزاران شاخه نظریِ شمع کنیم
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
تولد ققنوس پاييز تولد ققنوس پاييز
بگير خوشه هاي نگاهم را بگير آويشن كن صداي تنهايي سكوتم را تقديم كن بر سراچه ي خيالت بگير اشك آخر تابستانم را تا هديه كنم ابراي پاييزيم را من انتظارم را سراسركرده ام من دقيقه ها را نديده ثانيه كرده ام من بهار را نديده به تك فصل باراني ام برگشته ام پاييز را نديده زرد گشته ام من خيس ترين ابر بهار را در خشك ترين فصل سالم آبي كرده ام غم و غصه را يكجا به شادي نگاهت فروختم من رنگ جدايي را در نگاه باد به آبرنگ شب دوختم ديگر از خيال نگاهت خواب چشمام رويايي شده بود چون ابري خسته از انتظار ، بهارم را به زمستان هديه كردم در عاطفه ترين خاطرات خيالم اندر خم قافيه هاي طريفه ام واژه هاي غربتي را به فاصله ي سكوت لبهام باختم ديگر خودي در مني نبود چون تولد ققنوسي در شب نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
اول و آخرم
اين روزا اين روزا توي دلم غوغاييه نمي دونم از شلوغيه يا تنهاييه اين روزا خيال دلم كابوساي روياييه بعدش خوابيدنو نخوابيده بيداريه اين روزا ديگر دلم مال خودم نيست با نگاهي ، از من و خودم رهاييه اين روزا آبرنگ دلم رنگ سياهيه تو باغچه ي دلم تنها نگاه تو ارغوانيه اين روزا دلم همش پيش خداست خدا ميدونه كه آسمون دلم چه هواييه بي قراريه منتظر نگاه چشماييه آره تابستونام هم چشمام بارونيه اين روزا ديگه منو نميشه پيدا كرد گم شده ي چشماي مست ياريه اين روزا قهر دلم فقط غم نگفتن كلي حرفه ته دلم بگم نگم خيالشم گناهيه اين روزا راز دلم همون جمله ي دوحرفيه كه زيبايي شعر و مصرع پايانيه دوست دارم
اول و آخرم
اولم تو بودي و آخرشم تو خواهي بود نميخوام طعم چشم ديگري را بنوشم آبرنگ نگاه چشمانت شرب هم باشد تشنه ي يك نگاهم جز سراب نگاهت درياي چشم ديگري نمي نوشم جز نگاه عاشقانه هايت عطر خيال ديگري نمي بويم عاشقانه ترين عاشقانه هايم فداي تو انتظار بارانت سخت هم باشد فقط به خيال آمدنت خيسه خيسم
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
مسابقه ی زندگی مسابقه ي زندگي هيچكس نيمه شب به سراغ بسترم نيامد تا ببيند جاي خوابم خاليست و خودم روي سجاده اي خيسه خيسم هيچكس تو عمق سوسوي شب سپيدي را پروا نكرد واسه پنداشتن احساس خود نگاهي را معنا نكرد شايد ساده تر از خيالي بودم كه افسانه ي باران را در نگارش ذهنم رويا مي كرد شايد شرجي تر از نگاهي بودم كه قطره اي از احساسم را عاطفه اي از دريا مي كرد آري من خيال را تنها سقف واسه آسمان تنهاييم ميدانستم دوچشمانت را پنجره اي واسه خانه ي تنهاييم مي ساختم فرش آرزوهايم از گلبرگهاي ياسند پهن است زير ابر چشماي تو بي نگاه تو پژمرده ترين صداي تارهاي شكسته ي سازند به انتظار نگاه مرطوبت هنوز گلبرگ آرزوهايم سبزند هنوز ميان مسابقه ي وصال و جدايي جدايي ها هميشه مي بازند
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
لكنت نگاهم لكنت نگاهم ميان نگاه تو و بازتاب نگاهم ميان اين همه واژه كه آهنگي گرم مي نوازند پي جمله اي سردم كلمات ذهنم آهنگ زيبايي ساختند ولي نمي ارزه به يك حرفم دوستت دارم هزاران بار مي توانم آن را در آسمان نگاهت بشويم ولي چون از براي زبانم نميتوانم حتي يكبار بگويم پس هزاران بار زه لكنت نگاهم ، مي نگاهم دوستت دارم
ريشه عشقم هنوز بيدار است زير طاق آسمان مرا در حسرت باران جا گذاشتند پژمردم ، مرا پژمرده يافتن در خزانزار دلم پا گذاشتن كمر به دست افتادم به ساق پايم دست از آسمان بريدم هزاران باران هم ببارد تيره گشته صفحه ي اميدم دير است پر پروازم شكستست عاشقانه هايم بر باد سبزينه ي عشقم سرخ است نه شوق پروازيست رو به آسمان نه عشق ديگريست در دل نهان راه زندگي ام رو به پايان ولي شوق رفتن در دلم ريشه نينداخته اندكي صبر ميكنم هنوز تپش قلبم ناميزان است زير ساق دلم ريشه عشقم هنوز بيدار است قطره شبنم تري مي خواهد تا عاشقانه هايش را بسازد دلِ باخته ي خود را دوباره ببازد عهد ديرين خود را ياد آورده كه بجز جدايي به چيزي نبازد باز خيال خواهم كرد باز خواهم گريست باز به سوي رويا باز تنهايي و انتظار فردا تا آخر جاده عشق خواهم رفت گر پژمردم ديگر ترس از جدايي ندارم زير ساق دلم ريشه عشقم هنوز بيدار است . نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
سپيدي سوسوي شب سپيدي سوسوي شب راهيست زه چشم من و نگاه تو همه فاصله ها گسستند هرچه آيم دوريش افزونتر از نزديكست در نهايت انتهايش آغازيست نميدانم كه خوابم يا كه خوابيده بيدارم آسمان شبم پر از ستارست حس تازه اي در دلم فرياد مي زند روز من گذشته از شب شب و روزم بهانست عصاره ي سپيدي بر گلرنگ سياهي اثر كرده عشق من چون خورشيد در آسمان دلم يگانست شبم پر زه گل ياس آرايه ي سپيدترين ترانست خاطره اي نقره اي در سياهي شبانست نميدانم چه وصفي از برايش تا بگويم واسه سپيدي شمع آرزوهايم حتي سياهي هم پروانست تو زيرزمين خيالم هنوز وسعت همكف شدن ندارم عاشق لحظه هايم در بينهايت فاصله ها در انتهاي جاده ها در بيتابي خاطره ها چون بارون در نهايت عاطفه ها خيس شدن آسان نيست رسيدن سخت است تفسير من از نگاهت شيرينيش ثانيه هاي بيشيست كه لحظه ها را مي شمارد تلخيش ثانيه هاي اندكيست كه فاصله ها را مي شمارد بي خيال لحظه هايت زندگي برايم چون چشيدن طعم سرابه بي هواي تو نفس كشيدن مثل ديواره ، اما رو آبه بي نگاه عاشقانه هايت چشمانم بيداره ، اما تو خوابه به پاي هرچه سختي بود رسيدم به خيال هرچه بال شكسته بود پريدم نه برفي بود نه تاريكي به چشمام زل زده بود تو اوج سياهي شبم سپيدي سوسو مي زد حال من مال من نبود مال من خيالي از نگاه تو نگاهي از نگاه تو حاصل من روياي چشماي تو بود .
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
طنین بهار در یخ گونه هام بوي زمستان رفته بود ولي هنوز نوروزي در كار نبود بوي باران همه جا پيچيده بود ولي آب كوچه ها از سردي هوا يخ كرده بود مي خواستم تا نرسيده بهار از غمت سر به در كنم لحظه اي همه كه شده دلم را از آه كشيدن بي خبر كنم تا به خود آمدم و ديدم جز تنهايي در كنارم يار ديگري نيست اين دل ديوونه همنشين با غمت باز شده از عطر نگاهت با صداي باران همراز شده شب فرا رسيده و زنده داريش آغاز شده آه كشيدمش و چشمامو بستم چون ديگه لحظه ي تحويل گذشته بود هنوزم كه هنوزه آرزوي تو محال بود عطر نگاهت تو چشام هنوز خيال بود واسه دلخوشيم زوركي مي خنديدم لحظه ي قشنگ تحويل هم به وصال چشمات مي انديشيدم آه ؛ باز مي كشمش كه جز غمت با من هيچ دوستي وفادار نيست بارون گونه هايم رو جز نگاه تو چشم ديگري خريدار نيست تفلكي دلم به خيال آمدن بهار گل درآورده بود ولي باد سرد از راه رسيد و گل دلم را از تنم بركشيد و فهميدم جز زمستان در ايام دلم فصل ديگري نيست
باز شيون عشق مرا از خواب بيدار كرد او باز پنجره ي چشمايش را به روي گونه هايم باز كرد او دوباره آمد و قصه ي عشق را آغاز كرد دلم از سردي نگاهش منجمد شده بود ولي باز دلش را با دلم هم راز كرد اين بار قصه نگفتم ، نور عشق رو بر نگاهش نهفتم در دلم غوغايي بود سكوت ابري در پس بهاري بود منتظر پاييزي براي رهايي بود اين همه باران از دو ابر سياه زمينش گل آلود بود اما بي گناه چرا در اين غوغاي من كسي گرييده حال نيست چرا در فكر من جز وصال او چيز ديگري محال نيست شب خيس از باران با شب ذوب شده از برف چه فرقي دارد دنيا عوض شده عشق ساده با جدايي واسه خيلي ها فرقي ندارد اما دل من عاشقي است به چشمايي كه هميشه صادق است در نگاه چشمهايي هستم كه به باران عاطفه لايق است آه ، از اين ظلمت نيلگون برف مي ترسم از دلاي آشفته از بي خيالي مي ترسم كه روزي عشق را باور خواهند كرد و به پيش در بسته خواهند رفت ولي باران تمام شده و زمين خيسم پر اميد است دلي كه در نزدش سپردم از نگاهش شهيد است
نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
هدیه ها
همه چيز درباره ي محمد رضا فروتن
ترفندهاي وب و ويندوز
آهنگ براي گوشي هاي نوکیا
و خیلی موارد دیگر
برای دستیابی به ادامه ی مطلب بروید
ادامه مطلب نوشته شده توسط رضا . شهابی | لینک ثابت |
لينك باكس پنگوين |
About
![]() سرنوشت مرا در طولاني ترين روز سال 1367 چشمم را به دنيا وا كرد و نامم اسم رضا رو بغل گرفت و مرا در طنين جاده هاي اين روزگار اسير كرد ، مرا با خويشتن فقير كرد و به ديدن آينه ي دلم واژه ي عشق را در دلم فروزان كرد ، هنوزم شعله ي اين عشق در تنم روشن است و قلبم از حرارت اين عشق واسه نشستن باران عاطفه شعله ور شده ، از خدا مي طلبم مرا روزي كه خيس اين باران شدم مرا اسير خاك كند و اين آرزوي محال را واسه من خيال نكند گرچه خيال چشماش واسه ما كافيست و همه زيبابيي نگاهش چون نفس زنگدانيست
Google Searcher
|
Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Affection Rain