جانیم آذربایجانیم
تورک اولماخ شرفدیر - بیر اینسان اصل نجابتین دانسا آناسین دا دانار 
قالب وبلاگ

جانیم آذربایجانیم

سنه قان ورمیشم

جان ورمیشم
اولساندا اولماساندا
سنه آلیشدیم
کوز اولدوم
یانساندا یانماساندا
بولوت اولدون چیچکلندیم
یاغساندا یاغماساندا
گونش اولدون کوکلندیم
دوغساندا دوغماساندا
گوز اولدون
سنه بل باغلادیم
باخساندا باخماساندا

اوخ اولدون
قلبیمی آشدیم
تاخساندا تاخماساندا

[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 2:10 قبل از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

آغلاما سن

نقدر گوجلنیرم عشقین اوتوندا ، یانماغا من

تله سیرسن یل کیمین هلّه نسن سونماغا سن

گونشی باتیرمیشام آی اوزونو آختاریرام

بیر باخیشین

بیر گولوشون

هر نه اولسا تیکرم باغریما من

تلسیب گورماغینا ،

 جالانیبدی گوزلریم یول اوستونه

 

کدرین ، درد و غمین

هر نه اولسا چکرم ، آغلاما سن

نجه سن سوز دایانیم ، گوزلریندیر نفسیم

باخیشین گلسه ایر آلّانارم  آلماغا من

او گوزل شلاله لی گول باخیشینی اوپرم

بو قدر ناز ایله مه تک یولومو باغلاما سن

او قدر وورولموشام بیلمیرم دای نه سویلییم

هر نقدر اود قالاسان ، حاضرم ده یانماغا من

 

[ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 4:13 بعد از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

اصغریم لای لای

 

آلدی گوجونا آلتی آیلیخ بالانی چیخدی یولا
یولون بویو تک یوخلادی، سوسوز غملی بالا

هانسی دیل سوز ، ایاخ سوز ، ال گولی باغلی اوشاخ

یوخودان  اوخلا اویانار

هانسی سوت امرین ، بلییی قانلا بویانار

حرمله بیر اوخ آتیب آزقالا اصغریمین باشی دوشه

توتمیشام بیر الیمله یارسین بلکه قان یاشی دوشه

باسمیشام باغریما جانین چیخیبدی روحی بالامین

بو ایشی کافر المز دشمنینن

بو سوزه یوخ یالانیم

نجه چونوم خیمیه من
نه دییم ربابه من

دییم بیر اوچ شوعبلی اوخ که ابلفضلی سالیب اتدان یره

نینییر سوت امره

غنچمیزی دیب دن ووروب سالدی یره

بو سون بئشیح بالامیزین گمیسیده باتدی یره

قورتوروب سوت زحمتین
سو زحمتین ، یاتدی بالان
آز دبت بوش بئشیگی یاتدی  بالان

[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 11:46 قبل از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]
آذربایجان آغلیر

گوزیاشیمیز سیزین گوزلریزین بولاغیدیر

سیزین دردیز بیزیم کونلوموزون یاراسیدیر

نگران اولمایین یانیزداییخ هر زمان

تانیمین گوی تانیسین آذربایجانی ، هله هاراسیدیر

امید اولسا بیر دامجیدا یاشاییشده جوشغونار

سیزین یاشاییشیز بوتون ائلین دعاسیدیر

[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ] [ 11:25 قبل از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]
سنه خاطیر بوتون عالم بویانیب ایشیخلیغا

دوزوب هر لحظه گله سن سون ورَسن آیریلیغا

باشکا سوگی یوخ کونول ده ویلقان السین

گون اولار گلرسن موشدولوخ ورَسن خوشبخلیغا


ترجمه فارسی

به خاطر تو تمام عالم به نور و چراغ نقاشی شده

انتظار کشیده شاید یک لحظه بیایی و تمام کنی این جدایی را

عشقی بجز تو نیست که در دل غوغا کند

روزی می رسد که می آیی و (قاصدکی ) خبر می دهی از خوشبختی


[ پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ] [ 2:3 بعد از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]
آذربایجانیم


نجه باشلاییم کی بیرداناسان آی کیمین گجه لرده

سوزون ، ایفتیخارلارون دینلنیر بوتون ائلرده

ورمرم آیری یره سهندیمین ، ساوالانین طبیعتین

چونکی گورورم آذربایجانین آدین بوتون دیلرده


قار آلیب دوتیوزونی آچیلیبدی دوداخلارین

چشمه تک ، دویقو تک ویلقان ادیب بولاغلارین

گزیب دولانان بیلر ، زر قدرین زرگر بیلر

بو گوزلیخلارا حیران قالیب قوناخلارین

[ چهارشنبه هفتم تیر 1391 ] [ 8:16 بعد از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

  سون سوز یول


غنچه تک نجه آچماخدان سویونور

علی زهرانی گورن کیم ، اورگی توم دویونور

نجه سوگی اولا عالم بله بیرداناسی

حسن و حسین کیم اولا بیر گول بالاسی

بله عشق بله سودا بنزییر بیر یله کی

یر گویی ویلقان ائلییب ، تانریا تک گده سس صداسی

هرکیم اولسا  گونرم بیر بله عشقه

نجه دوزماخ اولار آیریلیغا ، ودایه

هر گون دوغومون بیر سونی واردی

سون سوز اولسون او یولون کی اونا قان وِرَسن ، اما جانی واردی     

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 1:26 بعد از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

قصه ی موعود

 

امیدی بر دلم انداخته آن مهدی صاحب زمانه

شوری برپا کرده از عشق ، عشقی که در هر دلی فراوانه

 

لحظه لحظه ی عمر شوق رسیدن دارد

ترسم از این عشق به عمری که رو به پایانه

 

آرزوی هر دلی وصال معشوقش باشد و بس

دلی که شده عاشق هر لحظه اش نیمه  شعبانه

 

امیدی ده بر این پیچک انتظار که می روید به شوق رسیدن

در این سراب وصال هنوزم دلم عاشق بارانه

 

می زنم نغمه ی انتظار از سر شب تا طلوع سبز

شب به خواب رفته از صدای دل انگیز این ترانه

 

بوی عطر نرگس پوشانده سحر را بر خود

سوزی که می زند باد سرآغاز  پایانه

[ سه شنبه هفدهم فروردین 1389 ] [ 5:55 بعد از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

آبرنگ سیاهی

 

مژگان سیه رفته بر باد

ردپایی از امید  نگذاشته بود

اشک حسرت نگاهم را موج می داد

سوی شهری از جنس وفا

امیدی بر دلم انداخته بود

شبی آشفته

شهری آغشته ازموسیقی  باران

نغمه ای از شعر جدایی  می خواند

شهر را چیزی بیشتر از شب تاریک کرده بود

غرق دیوار سیاه

زوزه ی جدایی در فراغ باد

حتی انباشته ای امید را

اندکی غم ، خاموش کرده بود

عشق معنایی دگر داشت

دلی شکسته مرحمی جز گریه نداشت

سالها دلداری جوابی جز کینه نداشت

تازه گی رفته بود

مرد عاشق حال و هوای دیگه داشت

سرد سست گشته از حال او

زندگی ، عمری از او بر جای نداشت

خداحافظی غرل پایانی شد

آبرنگ سیاهی ، شبم را سحر نکرد

شکسته دل از نوایی زندگی

صدایی نداشت

 

باران عاطفه

[ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ] [ 11:39 قبل از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

لحظه هاي وصال

 

لحظه لحظه خواهم آيم سوي تو

سوي لحظه هاي وصال

سوي انتظار

لحظه لحظه مي كنم خيال

به شوق رسيدن به آرزوهاي محال

فاصله تا زه خورشيدت زياد است

ولي دلم سوي تو

با دلي گرفته و آكنده از يك آرزو

با چشاي خيسه خيسم

واسه نماز حاجتم گرفته ام وضو

سر به بالين نهاده ام

در پس قنوتم زير لب مي كنم ، نم نمك دعا

واسه رسيدنت صدايت مي زنم

يا امام رضا

در اين شب تاريك و بي صدا

همه مرا گذاشتند تنهاي تنها

كسي نيست جز خودم و خدا

گريه هايم بي صدا

بوي آرزو

بوي دعا

كجايي كه در اين تنهاييم جز خيالت ندارم همدمي

تو تنها مونسي هستي كه هميشه با مني

گرچه هر چه بیشینه باشم لایق دیدار تو نمی باشم

گرچه امیدی جز تو بر آسمانم ندارم

بارانم سرد شود ،  باز بر تو می بالم  

چه رو ازم دوركني

يا نگاهت را بر چشانم خو كني 

چه  دستم بگيري

يا لحظه اي آرزويم را بو كني .

 

[ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ] [ 7:13 بعد از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

قاب خالی از سپیدی

 

تا زمان هست و خورشید می تابد

جمعه ها سر می رسند و نمی آید

جاده ای خلوت از خیس رسیدن

آسمان ابری گشته

چرا باران نمی بارد ؟

شب از طلوع باران یخ زده است

روزها باز گذشت

جمعه ای دیگر سرزده است

پیرمردی عصا بدست

می پرسد آیینه کجاست

آیینه بی جمال تو گمشده است

قاب عکسی خالی از سپیدی

رنگ آرزوهایم را سیاه زده است

یک نگاه به قاب خالی

نگاهی دگر به ساعت عمر

زمان اندک است و هنوز

راز این انتظار زیر پرده است

ایستاده ام گریه بدست

زیر آسمانت

کی شود طلوع صبح

خنده زند به دیدارت

سکوتی آشفته از بی قراری

دلی آکنده از یک انتظار

زیر لب آرزویش را زمزمه می کند

آری می آید ؛ آری می آید

 

[ یکشنبه هفتم مهر 1387 ] [ 12:37 بعد از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]
طلوع سبز

 

همه فرداها رو می بازم به عمرم

 

ولی خبری از آن خبر نیست

 

نیست خبری جز طلوع سبز

 

طلوعی که هنوز شبش از آسمان سیر نیست

 

لحظه لحظه ی عمرم سوی فرجام است

 

سینه ام مالامال درد

 

ولی هنوز دلم از عاشقی پیر نیست

 

شریک لحظه لحظه ی زندگیم است ، انتظار

 

ولی یاس عمرم بی آب است و خبری از ابر سیاه نیست

 

وقت تمام است و بیشینه مانده ایم

 

ما که ندیدیم طلوعی جز طلوع شب

 

ولی هیچ وقت واسه طلوع سبزت دیر نیست

 

من و خیلی از من ها  تو جاده ی انتظار منتظر سیب سبز مانده ام

 

سرود عشق را از ته دل تا طلوع سبز خوانده یم

 

 

ایستاده ام گریه بدست زیر آسمانت

کی شود طلوع صبح خنده زند به دیدارت

 

[ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ] [ 12:36 بعد از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

کوچه ای دست نخورده از برف سیاه

 

شب تاریک و سست شده از تیرگی رنگ سیاه

 

سر حوضم و نشسته ام بر سر تنهایی خود

 

یک نگاه به سوی اسمان ، نگاهی دگر بر سر حوض

 

ماهی کوچک یخ زده از سردی آب

 

لالایی جیرجیرکای توی باغ

 

غزلی می سراید که آرام بخواب

 

 

قطعه شعری تقدیم بر صاحت مقدس آقا امام زمان ( عج)

 

پیچک انتظار

 

من پیچک انتظار را به کمر عمرم پیچیده ام

تا زنده ام سبز انتظارم

گر آخر عمرم سبزینه ی عشقم سرخ شود

ترسی ندارم

آبرنگ انتظارم شوق وصال را بر رنگ غروب سبز خواهد زد

شبم زه تاريكي بگذشت

آسمون ابرم هنوز سياه است

چيزي به تولد خورشيد در آسمانم نمانده است

شرمنده ام

هنوز دل عاشقم پر زه گناه است

زمين آرزوهايم به خيال عطر بارونت

چشم به ابراهاي سياه دوخته اند

هنوز اشك گونه هايم را نگه داشته ام

هر از گاهي مي بارم

ولي هنوز رنگ آرزوهايم سياه است

از پشت كدام ابر غروب دلمان را خواهي شست

ساعتهاي رسيدنت را كي براي ما ثانيه خواهي كرد

شايد اون نزديكي كه منتظرش بودم فاصله اش ز ما زياد است

بيا و ببين جاده ي تنهاييم هنوز خلوت و بيكران است

لايق ديدارت نيستم ، ميدانم

با انتظار شيرينت تا آخر عمرم عاشقت ميمانم

جمعه ام از طلوع ديگر بگذشت

سرم ديگر به بالاي آسمونا پيچ نمي خورد

چشم به آسمان ، گله اي در دل نهان

گونه هاي پر زه اشك  ، فاصله هاي بي كران 

هنوزم به انتظارت نشسته ام

هنوزم خيال خيس شدن دارم

به اميد باريدنت هنوز خيال جوانه زدن دارم

بازآ و مرا با خود ببر

كه هنوز اميد ما شدن دارم

 

 

 

 

[ پنجشنبه سوم مرداد 1387 ] [ 6:28 بعد از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

شبي اما روشن

 

 

منم و سجاده اي خيس

گونه هاي پر زه اشك

منم و ياد خدا

تا سحر بيدارم

خوشحالم از اجابت اين دعا

منم و آهنگ هاي بي صدا

منم و قافيه ي " انتظار " در رديف " بيا "

منم و سكوت جاده هاي بي انتها

منم و آشفته از كمي عمر

خوشحال از نزديك شدن به خدا

بيداري ثانيه ها

آخر نزديكيست و

رسيدن پيادها به سوارها

من در اين غربت و تنهايي

در اين سكوت سرد

آشفته از پيچش نگاهم در آبرنگ سياهي

خسته از نوشتن واژه ي بي وفايي

به دنبال چلچراغي روشن

دنبال نوري خاموش

صدايي روشن

ياد لحظه هاي آشنايي

من چه ميخواهم از اين دنياي بيگانه

حس غرور مي كنم

هنوزم بيابان دلم عاشق بارانه

دوستت دارم ، جمله ي قشنگيست ، نه در تنهايي و سكوت

عاشقانه مي پرستمت ، ناب ترين جمله ي ذهنم بود

 

پیوست ۱ : همه انتظارات را شستم و خیس عاطفه شدم یعنی چه طور بگم

در تاریخ ۱۹ دی ماه ما نیز به جمع وصل شدگان پیوستیم .

پیوست ۲ :حتی یک تبریک شما هم ما را خوشحال می کند .

پیوست ۳ : برای همه ی عاشقان آرزوی وصال و زندگی عاشقانه آرزومندم

پیوست ۴ : این وبلاگ هرگز کارش متوقف نمی شود

و همیشه غرق بوی باران عاطفه است .

 

[ چهارشنبه دهم بهمن 1386 ] [ 11:49 قبل از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]

شهر من

 

قدم زنان سوي شهري بي نام ، سوي دياري از جنس غربت ، از جنس باران  ، سوي شهري كه فقط نام شهر روي آن باشد و من با شم و بازخودم و تنهايي ، شهري كه در خيالم ساخته ام شهر عاطفه هاست ، پر از خيابان هاي تنهايي ، آري از بي وفايي و بدون ساختمان هاي جدايي ، شهر من هميشه خلوت است و پر از سكوت و عاشقانه هاي رو به فردايي ، درست است كه احساسي كه دارم فقط تو خواب و خيال است ، ولي همين خيال هم بهتر از تصور كشوري پر از شهرهاي جدايي و ديارهاي   بي وفايي است، ديگر حتي محله ها و كوچه هاي عاشقي هم روي نقشه ي شهرهايش برق نمي زند ، همه ي پلاكهايش سرخ بي وفايي شده اند ، شهري كه من ساخته ام پلاكهايش سبز بي قراريست ، در خيابان تنهاييش سر چهارراه رفاقت هرگز چراغ سرخ جدايي روشن نمي شود ، هميشه سبز رسيدن است و با وفاييست .

شهر من شهر عاطفه هاست ، شهري پر از خيال هاي ناب ، پرواز خاطره هاست

شهر من تو در خواب من باش و من در كابوس رويايت .

آخر عمر سر بر خاكت گذارم ، نقاشي پاياني ام را سبز زنم بر هوايت .

خداحافظ شهر من

          خداحافظ خواب من

                                   خداحافظ .

 

شهر من شهر عاطفه هاست

[ جمعه بیست و سوم آذر 1386 ] [ 11:28 قبل از ظهر ] [ رضا شهابی خسروشاهی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سون سوز بیر عشقه آلیشمیشام
اوز عشقیمی اوز قلبیمله پایلاشمیشام
بو زامان دا بو قفسده
یاشاماخ نقدر زور اولسادا
اوز فیکریمله داوا الییب
سونرا دا باریشمیشام

نیلماخ بیزیمکیده بویله گلیب


لینک های مفید

تعداد افراد آنلاين. تعداد افراد بازديد کننده
امکانات وب